خرید بک لینک

طلبکار از خدا یا درگیر با خودم؟

پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵، 20:29

گاهی وسطِ این همه هیاهو، وسط این همه اعتراض و این همه چرااا، که از ته دل می‌گم، یهو سکوت می‌کنم
یهو یه صدایی از اعماق خودم بلند می‌شه که انگار داره بهم سیلی می‌زنه
یه صدایی که خیلی سرد و خیلی بی‌رحمانه می‌گه:؛ چرا فکر می‌کنی از خدا طلبکاری؟

یه لحظه مکث می‌کنم و می‌بینم چقدر بی‌معرفتم
چقدر بی‌انصافم که با همون زبونی که باهاش از بی‌عدالتی‌ها گلایه می‌کنم، با همون لحنی که از سر خستگی و از سر درماندگی از خدا می‌پرسم.. چرا، از او طلبکارم
در حالی که... در حالی که حتی حق بندگی رو هم درست و حسابی بجا نیاوردم.
یعنی واقعاً چقدر باید از این تضاد درونی..........
از طرفی، تمام وجودم پر از اعتراضه، از اینکه چرا مسیرها بسته ست، چرا مسئولیت‌ها سنگین شده، چرا عدالت در این بازی کثیف دنیا نیست...
و از طرف دیگه، وقتی به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم حتی اون بندگیِ ساده رو هم نکردم؛ اون تسلیم واقعی، اون حضور قلبی که باید در برابر عظمت هستی باشه رو، من در این همه تلاطم ذهنی و این همه خودخواهی پنهان، گم کردم
من حتی در برابر خودم، با تمام این حق‌ها و تکالیفی که دارم، همه‌اش در حال جنگ و جدل هستم
چطور پس، می‌خوام از او چیزی بخوام؟
چطور می‌خوام به او بگم که اینجا کجاست؟ یا چرا این اتفاق افتاد؟، در حالی که خودم هنوز نتونستم به جایگاه کسی که فقط می‌خواد، برسم و تبدیل بشم به کسی که می‌خواد باشم؟
این فکر، از هر خستگی‌ای سخت‌تره
اینکه بفهمی اعتراضاتت، بیشتر از اینکه از روی حق باشه، از روی ناتوانی و نیاز خودته
اینکه بفهمی تو نه در جایگاه یک طلبکار ایستاده‌ای، بلکه در جایگاه یک گم‌گشته‌ای که حتی راه بازگشت به جایگاه خودش رو هم گم کرده...

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

صفحه بندی