من دیگه واقعاً خستهام
یه جوری خستهام که کلمه خسته اصلاً حق توصیفش رو نداره
خستهتر از هر خستهیِ ممکن، خستهتر از هر چیزی که تا حالا بهش گفتم خستگی
یه جوری تهِ کشیدم که انگار دیگه تهی شدم، انگار تمامِ اون جونی که برای ایستادن و جنگیدن با این دنیا داشتم، ذره ذره رفته و چیزی برام باقی نمونده
و بدترین قسمتش اینه که حتی خواب هم نمیتونه درمونش کنه
یعنی واقعاً چقدر میشه خسته بود که حتی وقتی چشمام رو میبندم و میخوام از این همه هیاهو و این همه بیعدالتی فرار کنم، باز هم اون خستگی مثل یه سنگِ سنگین میافته روی سینهم و نمیذاره آروم بگیرم
خواب برای بدنِ خسته ساخته شده، نه برای روحِ خسته؛ برای اون خستگی که از درون آدم رو میخوره، خواب هیچ کاری از دستش بر نمیآد
تو خودت میدونی، توووو خودت خوب میدونی که از چه باب خستهام
از اون چیزهایی که نباید گفته بشه، از اون حقیقتهایی که میدونم و نمیتونم باهاشون کنار بیام، از اون بازیهایی که گفتم و از اون سکوتِ بیانصافانهی دنیا
از اینکه میبینم چقدر سخت شده که آدم فقط، باشه و باقی بمونه
و چراااا... چرا این چرخه تمومی نداره؟
چرا این فشار، این درگیریها، این سنگینی، هیچوقت به یه نقطه نمیرسه که بگه، بسه دیگه، استراحت کن
چرا هر بار که فکر میکنم بالاخره یه تهِ خط داره، میبینم که مسیر دوباره از همون جا شروع میشه و من دوباره باید با همون چرخهی بیرحم روبرو بشم،
اینکه پایانش نمیدی، حتی بیشتر از خودِ خستگی، من رو خستهتر میکنه
اینکه این وضعیت، این درگیریِهای بیامان، هیچوقت به یه آرامشِ ساده ختم نمیشه، آدم رو از پا درمیآره
یه جورایی انگار خستگی من، یه نوعِ بیپایان بودنِ این وضعیت باشه؛ یه خستگی که توش هیچ آرامشی نیست، فقط یه ادامه ی مداومِ یه رگبارِ سنگین از خستگیهایِ مختلفه.
برچسب:
نویسنده: hayjar1