خرید بک لینک
یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵، 19:26

از بس دویدم و خوردم زمین، فهمیدم که گاهی ایستادن، گاهی نموندن در صفِ فهمیده‌ها، خودش شکلی از زنده‌ موندنه،
موندم چون دیگه توانِ رفتن ندارم، نه چون راهی نیست هر بار خواستم خودم رو از این وضعیت بیرون بکشم، دنیا با لبخند تمسخرآمیزی گفت: باز هم تو؟
و من برگشتم نه به عقب، بلکه به همان نقطه‌ای که هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا هنوز ایستادم، شاید چون این ایستادن، این خریت، تنها چیزیه که هنوز مال خودمه

من بلد شدم سکوت کنم وقتی همه داد می‌زنن، بلد شدم نگاه کنم وقتی همه چشم می‌دوزن به آینده‌ای که دیگه باورش ندارم، من بلد شدم بمونم، حتی وقتی هیچ‌کس نمونده
خریتم رو با خودم حمل می‌کنم، مثل پتویی کهنه، مثل بوی عرقی که دیگه از تن جدا نمی‌شه و هر بار که خواستن نجاتم بدن ، با همون پتو، با همون بوی مونده، گفتم: نه، ممنون. همین‌جا خوبه

خریت درون

هر روز تلخی رو می‌چشم نه یه بار، نه دوبار، هر روز، با قاشق‌های بزرگ. تلخیِ بیدار شدن، تلخیِ کار کردن، تلخیِ برگشتن به جایی که هیچ‌چیزش امن نیست
و با این‌همه، باز هم راه می‌افتم، مثل یه خر، نه از روی امید، نه از روی فهم فقط چون این کاریه که دیروز هم کردم، چون این کاریه که فردا هم باید بکنم

خودمو به ندونستن می‌زنم، به نفهمیدن، به نبودن، به نپرسیدن، چون اگه بخوام بفهمم، اگه بخوام بایستم، همه‌چی بهم می‌ریزه، و من بلد نیستم جمعش کنم
پس ادامه می‌دم با چشم بسته، با دل بسته، با ذهنی که دیگه نمی‌خواد چیزی رو تحلیل کنه، فقط روتین، فقط تکرار، فقط زنده‌موندن

تلخی‌ها ته‌نشین نمی‌شن، می‌مونن، می‌چسبن، می‌خورن به استخون، ولی من همون لیوان رو هر روز سر می‌کشم
نه چون نمی‌دونم تلخه، چون دیگه مهم نیست چون دیگه فرق نمی‌کنه
من همون راه رو می‌رم، با همون پاها، با همون خستگی، با همون ندونستن مثل یه خر که فقط راه می‌ره نه برای رسیدن، فقط برای اینکه ایستادن دردناک‌تره

و گاهی فکر می‌کنم شاید این خریت، این تکرار، این ندونستن، تنها چیزیه که هنوز ازم باقی مونده
شاید این‌طوری زنده‌ام شاید این‌طوری نمی‌پاشم.

شاید، شاید، شاید.

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

صفحه بندی