این روزها یه جوری ذهنم درگیر شده که له هیچی حس خوبی ندارم
یه حسِ عجیب و غریب و حتی یه جورایی ترسناک دارم انگار یهو چشمام باز شده و دارم میبینم تمام اون چیزهایی که خودم رو توی چهارچوبش تعریف کرده بودم، تمام اون مفاهیمی که به اسم اخلاقیات و رفتارهای انسانی میشناختم، فقط یه سراب بزرگ بودن
یهو میفهمم ای دل غافل، خودم تمام این مدت داشتم خودم رو سرکار میذاشتم؛ با توهماتی از جنس آدمیت بودن، داشتم یه دنیای خیالی رو برای خودم میساختم و فکر میکردم واقعاً توی اون دنیا، عدالت و انسانیت حرف اول رو میزنن
و بدترین قسمتش اینه که وقتی این رو میفهمی، انگار بزرگترین رکب تاریخ رو به خودت زدی
یهویی میبینی که هم این دنیا رو از دست دادی، هم اون دنیا رو
البته اگه واقعاً تصورات من درست باشن، دیگه اون دنیا هم کلاً نیست و فقط یه داستان بوده که خودمون با خوشباوری باور کردیم
یعنی واقعاً میشه که بعضیها هرچقدر هم که ادای آدمهای خوب رو دربیارن، هرچقدر هم که با سیاست و نقاب خودشون رو بپوشونن، بازم قدرت بازی دادن بقیه انسانها دستشونه
یه قدرت سیاه و زیرپوستی که هیچکس نیست بتونه یقه اشون رو بگیره و جلوشون بایسته..
یه جورایی انگار همه چیز مهرههای بازی اونهاست و ما فقط داریم توی اون بازی بیرحمانه، نقشهای خودمون رو بازی میکنیم و فکر میکنیم داریم انسانیت رو پیش میبریم
و بدتر از همهی اینها، یه چیزی هست که انگار داره از ته دلم رو میخوره؛ اینکه میبینم این آدمها، این بازیدهندههای حرفهای، اصلاً تقاص پس نمیدن
یعنی نه تنها خبری از یه جور عدالت یا یه جور جریمه نیست، بلکه انگار هر روز دارن با خیال راحتتر، با نقابهای تمیزتر، به بازی دادن سرنوشت بقیه ادامه میدن
انگار هیچ ترازویی وجود نداره که وزن اون آدمهایی که از تو، از امیدهاشون و از مسیر زندگیشون خالی شدن رو اندازه بگیره
میبینم که چطور سرنوشت آدمها رو مثل مهرههای یه شطرنج کثیف، جابهجا میکنن و وقتی هم که بازی به پایان میرسه، خیلی شیک و مجلسی میرن سراغ زندگی خودشون، انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده
هیچ صدای تقاصی نمیآد، هیچ چیزی نمیگه، بسه دیگه، هیچ چیزی نمیگه تو داری از جون بقیه مایه میذاری
انگار این دنیا برای بعضیها یه زمین بازی بیقانون شده که توش هر چقدر هم که گناه کنی، باز هم برنده هستی
اینجاست که آدم به خودش شک میکنه؛ یعنی واقعاً این جوریه؟ واقعاً میشه یه نفر تمام زندگی یه آدم دیگه رو خراب کنه، تمام مسیرش رو سد کنه، و بعد با همون صورت بیگناه، بره سراغ یه قربانی جدید؟
آدم از این بیعدالتی، از این سکوت دنیا، از این اینکه میبینه آدمهای بد، با همون توان و قدرت، همچنان دارن جلو میرن، واقعاً میترسه
یه جورایی انگار دنیا یه جای بیخیال و بیانصاف شده که توش فقط برنده اون کسیه که از همهی اون چیزهایی که ما بهش میگیم اخلاق، کلاً بیخبره
آدم وقتی میبینه که هیچ جریمهای در کار نیست، واقعاً ناامید میشه؛ انگار که تمام اون درسهایی که دربارهی درستی و نادرستی بهمون دادن، فقط برای این بوده که ما رو ضعیفتر و بازیخورتر از بقیه کنن
تا وقتی که ما به عدالت یه دنیای خیالی باور داریم، اونا دارن با واقعیت تلخ قدرت، دنیای خودشون رو میسازن.
برچسب:
نویسنده: hayjar1