درختِ تنهایی که سایهاش رو از چنگِ رهگذرها گرفت
در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.
میدونم شاید برات عجیب باشه، ولی یهو تو ذهنم یه تصویر اومد که انگار دقیقاً داره وضعیت آدمهایی که مثل من یا شاید مثل شما هستن رو تعریف میکنه
تصور کن یه درخت تنها کنار یه جادهی خاکی، جایی که خیلی دور از هیاهوی شهر و آدمهاست
یه درخت که قدیما حسابی سرزنده بود، پر از شاخ و برگ سبز و میوههای رسیده
رهگذرها میاومدن، زیر سایهاش استراحت میکردن، از میوههاش میخوردن و با لبخند میرفتن

سالها گذشت و این درخت هم مثل یه قهرمان، همونطور به کارش ادامه داد؛ تا اینکه یه سری اتفاقات افتاد که همه چیز رو عوض کرد
شاخ و برگها یکی پس از دیگری ریخت، میوهها از بین رفتن و تنِ درخت، رنجور و زخمی شد
درست همون موقع که درخت دیگه اون شور و حال سابق رو نداشت، تازه شروع شد بدترین بخشِ ماجرا
همون آدمهایی که زمانی برای سایهاش میدویدن، حالا که درخت دیگه میوه نمیداد، دیگه سراغش نمیاومدن
نه تنها به دادش نمیرسیدن، بلکه هر کسی که از کنارش رد میشد، یه زخمی به تنش میذاشت
یکی میاومد یه شاخهی خشکش رو میشکوند، یکی دیگه روی همون تن زخمی، یه زخم عمیقتر به یادگار میذاشت و یکی هم با سنگ بهش نشونه میرفت
حتی اونهایی که زیر سایهاش مینشستن، بیخیال آشغال میریختن کنار ریشههاش، بدون اینکه بدونن دارن ذرهذره ریشههای درخت رو نابود میکنن
چیزی که واقعاً قلبت رو میسوزونه اینجاست که هیچکس از خودش نپرسید: «چرا این درخت دیگه سبز نیست؟»
هیچکس فکر نکرد که چرا دیگه سایهای نداره یا چرا میوهاش خشک شده
همه فقط به فکر این بودن که اگه درخت دیگه سودی براشون نداره، پس چرا باید براش ارزش قائل باشن؟
حتی وقتی زخم میزدن، با خودشون میگفتن: اگه درخت خوبی بودی که اینطور خشک نمیشدی...
در حالی که هیچکس نمیدید اون درخت چقدر برای رسیدن به این مرحله، از خودش مایه گذاشته بود
داستان این درخت، داستان خیلی از ماست؛ آدمهایی که برای بقیه سایه بودن، ولی وقتی خودشون به خستگی و رنج رسیدن، همون آدمها شدن عامل نابودیشون
اما... میدونی چی میشه؟
رعایت اصول درست و استفاده از تجربههای کاربردی میتواند نتیجه نهایی را بهتر کند.
برچسب:
نویسنده: hayjar1