بی اعتمادی مثل جنگل مه آلوده
جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.
راستش رو بخواین من خیلی خستهام، یه جوری که حتی نمیدونم از چی خستهام، فقط میدونم این خستگی انگار توی خونم رفته و قرار نیست تموم بشه دیگه حوصلهی هیچکس رو ندارم، حتی دوستای خودم. انگار هرچی بیشتر با بقیه حرف میزنم، بیشتر احساس میکنم خالی شدم و انرژی ندارم. یه جوری خستهام که حس میکنم این حال من، همون حال همیشگی منه و باید با همین خستگی زندگی کنم

اعتمادم به بقیه کلاً از بین رفته. بدترین کارها رو هم همون آدمایی باهام کردن که فکر میکردم از همیشه بیشتر میتونم بهشون تکیه کنم
چقدر خودم رو برای اونا فدا کردم و چقدر هم سادهلوح بودم که فکر میکردم اونا واقعاً با من صادق هستن. حالا که به عقب نگاه میکنم، فقط احساس پشیمونی میکنم. واقعاً زندگی وقتی دیگه نتونی به هیچکس اعتماد کنی، خیلی سخت و بیمعنی میشه من اینطوری فکر میکنم، شاید بقیه نظر دیگهای داشته باشن
الان دیگه اصلاً نمیتونم به کسی تکیه کنم، هر کسی رو که میبینم، یه بخشی از وجودم بهم میگه مواظب باش، چون میدونم اگه به کسی اعتماد کنم، دوباره همون ضربه رو میخورم. انگار همه چیز برام خاکستری شده و دیگه هیچی برام رنگ و بوی خوشی نداره. انگار توی یه مسیر تاریک گیر افتادم که هیچ راه خروجی هم نداره و هر قدمی که برمیدارم، فقط باعث میشه بیشتر خسته بشم
حالا دیگه رسیدم به جایی که حس میکنم واقعاً تنها هستم. اونایی که فکر میکردم همیشه کنارمن، وقتی زندگی برام سخت شد، همگی رفتن و منو تنها گذاشتن. این بیاعتمادی باعث شده از بقیه فاصله بگیرم. الان یه جوری زندگی میکنم که انگار یه دیوار بین من و بقیه هست؛ من بقیه رو میبینم که دارن میخندن و زندگی میکنن، اما خودم هیچ حسی بهشون ندارم و هیچکس هم نمیتونه به من نزدیک بشه. انگار از همه جدا شدم و فقط خودم هستم و این خستگیِ لعنتی. دیگه حتی نمیخوام دنبال راه برگشت یا پیدا کردن آدمهای جدید باشم، فقط میخوام یاد بگیرم چطور با این تنهایی و این خستگی، روز به روز زندگی رو بگذرونم.
رعایت اصول درست و استفاده از تجربههای کاربردی میتواند نتیجه نهایی را بهتر کند.
برچسب:
نویسنده: hayjar1