آزادی در س ق و ط
در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.

توی این آشفته بازار زندگی که آدم نمیدونه کجاست و چی به چیه منم افتادم وسط یه بن بست که حتی یه باریکه نور هم تهش نیست حس خفگی بدجوری گلو و نفسم رو گرفته انگار اکسیژن تموم شده تلاطم های ذهنم مثل آوار داره میریزه رو سرم و منو میبره سمت یه فروپاشی کامل حس میکنم لبه یه پل باریک ایستادم که فقط یه تکون کوچیک لازمه تا پرت شم پایین و ته دلم میگم خب بشه اصن بزار این سقوط اتفاق بیفته درد یه سقوط یهویی صد برابر بهتر از این شکنجه قطره چکانی و دردهای مکرر برای چیزهای بیارزشه
توی این همه هیاهو و آشوب انگار هیچکس صدام رو نمیشنوه انگار یه دیوار ضخیم بین من و بقیه کشیدن و من تنها موندم اون طرف دیوار توی یه خلاء سرد و بیصدا خسته شدم از این همه بیرحمی و از آدمهایی که انگار شرف ندارن از اون مدیری که تمام عقده های زندگیش رو روی تن من خالی میکنه و فکر میکنه با له کردن بقیه داره بزرگ میشه انگار یادش رفته پشت این همه فشار و دستور و بیمهری یه آدم نشسته که داره ذره ذره فرو میریزه اما بدترین قسمت این کابوس اینجاست که وقتی از بیرون میجنگم تا یه ذره آرامش واسه زندگیم بسازم وقتی دارم جون میکنم تا آرامش رو در زندگیم وارد کنم میبینم همون .... خودش شده عامل این همه دردی که دارم میکشم همون که قرار بود پناهگاه من باشه حالا شده همون طوفانی که داره خونهی درونم رو ویران میکنه آره دقیقاً همون سوهانی که میره روی اعصاب و روحم حالا دیگه نمیدونم باید از کجا فرار کنم از اون محیط کثیف و ظالم یا از..... انگار گیر افتادم بین دو تا آتیش که هر طرفش رو که برم فقط سوختنم هست....
ادامه دارد..... .
برچسب:
نویسنده: hayjar1